ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
88
قصص الانبياء ( فارسى )
برادر مهتر بيامد و كارد برزد و رسن ببريد و مرادش آن بود كه فرو افتد و هلاك شود . و در آن چاه آب بسيار بود ، مقدار يك نيزه بالا . خداى تعالى جبريل را بفرستاد پيش از آنكه يوسف ببن چاه رسد . جبريل آنجا رسيد و او را بگرفت تا هيچ ضررى بوى نرسيد . و سنگى بود زير آب بزرگ ، خداى تعالى فرمان داد تا بر سر آب آمد و يوسف بر آنجا نشست . و خلاف است كه چند گاه در چاه بماند . بعضى گفتهاند ده روز بماند ، و بعضى گفتهاند هفت شبان روز ، و بعضى گفتهاند سه شبان روز . تا آنگاه كه كاروانيان [ a 04 ] بيامدند و او را بركشيدند و ايشان چنان دانستند كه هلاك شد ، و با يكديگر گفتند برستيم از يوسف و بلاى « 1 » او ، و با يكديگر بيعت كردند كه اكنون توبه كنيم و پدر را نيكو داريم و خدمت بيشتر كنيم ، تا وى از ما خشنود گردد مگر خداى تعالى بخشنودى وى از ما خشنود گردد ، و توبهء ما بپذيرد . و يوسف در چاه ميگريست و تضرّع مىكرد و دل بر هلاكت بنهاد . خداى تعالى بوى وحى فرستاد كه مترس كه برادران به تو هيچ نتوانند كرد ، و خداى تعالى ايشان را اسير حكم تو گرداند . قوله تعالى : وَ أَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا . « 2 » الاية . بعضى گفتند كه اين جبريل بود كه مىگفت و يوسف او را نمىديد . و نيز گفتند كه اين وحى الهام بود كه خداى تعالى بدل او درافكند كه اگر من از اينجا بر هم و هلاك نشوم بود كه حق تعالى مرا بر برادران دست دهد . پس برادران گفتند كه اكنون بنزديك پدر چگونه شويم و چه گوئيم . تدبير كردند و گفتند چارهء ما آنست كه گوئيم او را گرگ بخورد كه پدر خود اين چشم بداشت . بزغالهء را بكشتند و پيراهن يوسف را خونآلود كردند و
--> ( 1 ) - و از بلاى ( 2 ) - يوسف 15